تبلیغات
شکوه هشتم دین - مطالب اشعار رضوی
وبلاگ درباره امام رضا (ع)
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا شمس الشموس
السلام علیک یا عالم آل محمد (ص)
السلام علیک یا ثامن الحجج
السلام علیک یا غریب الغربا


در جهت یاری رساندن به این وبلاگ
ما را از نظرات خود محروم نکنید

التماس دعا

سید محمد حسین شرافت مولا


نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
عنوان لوگوی شما

Frees.Blogfa.Com
















دریافت کد لوگوی سایت مراجع معظم تقلید

< پخش زنده حرم
ابزار تماس با ما



در این وبلاگ
در كل اینترنت


IS
مطالب اخیر وبگاه










زائرین در این مقام انوار یزدان دیده اند
عارفان این آستان را کعبه جانان دیده اند

چشمه تابان و خورشید جهان افروز را
خاک بوس این بکیوان رفته ایوان دیده اند

خستگان تشنه لب را در بیابان سلوک
میهمان این مبارک آب حیوان دیده اند

آستان زاده موسی بن جعفر را مدام
خود مطاف سالکان راه ایمان دیده اند

وین مشید بارگاه سیدالسادات را
در شرف همتای ساق عرش یزدان دیده اند

دیده اند اینجا هزاران مرد و زن را درطواف
زو ملائک بر سر ایشان دو چندان دیده اند

طالبان این منور خاک را از هر دیار
با دل سوزان و چشم گوهر افشان دیده اند

وز سر صدق و صفا در کاخ این کهف الوری
چهره جانان عیان در پرده جان دیده اند

خاک پاک این میهن درگاه را کحل البصر
بهر روشن دیدگان اهل ایقان دیده اند

وز سر شوق جبین سائی به خاک این رواق
دیدگان زائران را ابر نسیان دیده اند

زیر پای آستان بوسان این فرخنده کاخ
پر جبرئیل امین را فرش ایوان دیده اند

وز سر اخلاص و یمن این گرامی آستان
طبع نورانی قرین طبع حسان دیده اند




منبع : وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " _  مدیر وبلاگ : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 09:57 ق.ظ | نظرات()



چشمه های خروشان ترا می شناسند
             
موجهای پریشان ترا می شناسند

 
پرسش تشنگی را تو آبی جوابی                 
ریگ های بیابان ترا می شناسند

 
نام تو رخصت رویش است و طراوت       
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند
 
هم تو گلهای این باغ را می شناسی
               
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

 
از نشابور با موجی از لا گذشتی                
ای که امواج طوفان
ترا می شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
             
ای که آیات قرآن ترا می شناسند
 
گر چه روی از همه خلق پوشیده داری                
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
           
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور ترا دیده بودم
                    
کوچه های خراسان ترا می شناسند






منبع : وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی "  __ مدیر وبلاگ : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:16 ق.ظ | نظرات()

این حریم کیست کز جوش ملایک روز بار   
نیست در وی پرتو خورشید را راه
گذار؟
کیست یا رب شمع این فانوس کز نظاره اش
     
آ ب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار؟

)
این شبستان خوابگاهِ کیست کز موج صفا       
دودِ شمعش می رباید دل چو زلفِ مُشکبار
یا رب این خاک گرامی مغرب خورشیدِ کیست
کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار؟
این مقام کیست کز هر بَیضه قِندیل او           
سر بر آرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یا رب در پس این پرده کز انفاسِ خوش
می بَرَد از چشمها ـ چون بوی پیراهن ـ غبار
این مزار کیست یا رب کز هجوم زایران      
غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یا رب این زمین مشک خیز   
کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکنِ این مهد زرین کیست کز شوقِ لبش      
شیر می جوشد ز پستانْ صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یا رب از کدامین سرورست   
کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا       
آنکه دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضش         
خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش            
هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آنکه گر اوراق فضلش را به روی هم نهند    
چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است          
یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمان      
می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد         
شق شود از جوش گوهر آسمانها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف           
در دل دریا شکوه او نماید بر مدار
رازِ سرپوشیدگانِ غیب بر صحرا فُتَد            
پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است      
پیش علم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او                  
تیغِ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است   
تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سر بر آرد از نیام مشکفام            
می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آنکه تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست      
چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین    
آنکه گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصمِ روبه باز با او پنجه زد؟       
آنکه شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است     
در رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست           
در غریبی تا اقامت کرد آن کوهِ وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنان
ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند
تا شد از انگور، کام شکّرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور او
کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین
تا مگر یابد در او یک لحظه چون قِندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار او
عکس خطّ سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پرنور او را زینتی در کار نیست
پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب
گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف
از محجرهای او خُلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است
هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار
!
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان
از حریم روضه او تا به عرش کردگار
قُلزُمِ رحمت حبابی چند بیرون داده است
نیست قندیل اینکه می بینی به سقفش بی شمار
!
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است
قبه نورانی آن سرور عرش اقتدار
از مُحجّرهای زرینش که دام رحمت است
می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان
از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش
قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم
هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوشِ مرقدش می ساختند
گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین او
می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر
حور و غلمان می رباید از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران
روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحفهای او
رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند
صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او
شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین او
آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش
در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوّار را
آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمتِ خدامِ این در می کند
هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شب
می توان کردن تلاوت مُصحف خطِّ غبار
از سر گلدسته اش چون نخل اَیْمَن تا سحر
بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اش
قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور را
این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد
گر بداند می کنندش کفشدارِ این مزار
خضر تردستی که میرابِ زلال زندگی است
می کند سقّایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب
تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است
چون بر آید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبانِ بهشت
هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر
هر که را تابوت گردانند گِرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر
هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده است
هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشت
هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهش
می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گِردش روز حشر
از سر اخلاص هر کس گشت گِرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او
از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد
در جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیم سوزی بُرد با خود زین حریم
ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گذارد هر که در پایین پای او نماز
می دهد بالای سر فردوس جایش را قرار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت
هر که از خاک دَرَش با خود بَرَد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبارِ درگهش
داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند
سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طوافِ مرقدش هفتاد حج
فکر
«صائب» چون تواند کرد فضلش را شمار؟






مدیر وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:17 ق.ظ | نظرات()


بگرفت شب ز
چهره‏ ی انجم نقاب‏ها
آشفته شد به دیده ‏ی عشاق خواب‏ها
استارگان تافته بر چرخ لاجورد
چونانکه اندر آب ز باران حباب‏ها
اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی‏
از باده برفروز به بزم آفتاب‏ها
مجلس بساز با صنمی نغز و دل‏ فریب‏
افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب‏ ها
ساقی بپای خاسته چون سرو سیمتن‏
و انباشته به ساغر زرین شراب‏ ها
در گوش مشتری شده آواز چنگ‏ ها
بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب ها
فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارکست‏
وز کف برون شده است طرب را حساب‏ها
بستند باب انده و تیمار و رنج و غم‏
وز شادی و نشاط گشادند باب‏ ها
رنگین کند به باده کنون دامن سپید
زاهد که بودش از می سرخ اجتناب‏ ها
گویند می منوش و مخور باده زانکه هست‏
می ‏خواره را گناه و گنه را عقاب ها
در باده گر گناه فزون است هم بود
در آستان حجت یزدان ثواب‏ ها
شمس الشموس شاه ولایت که کرده ‏اند
شمس و قمر ز خاک درش اکتساب‏ ها
هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش‏
هفتم سپهر راست به عجز اقتراب ها
بهر مقر و منکر او ایزد آفرید
انعام‏ ها به خلد و به دوزخ عذاب ‏ها
خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح‏
در پیش نه ز برگ درختان کتاب‏ ها
اکنون به شادی شب جشن ولادتش‏
گردون نهاده بر کف انجم خضاب ها
جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز
گوئی گرفته‏ اند ز جنت حجاب‏ ها
نور چراغ و تابش شمع و فروغ برق‏
گوئی برآمدند به شب آفتاب‏ ها
آن آتشین درخت چو زر بفت خیمه است‏

 وان تیرهای جسته چو زرین طناب‏ ها





مدیر وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " : سید محمد حسین شرافت مولا




نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 04:21 ب.ظ | نظرات()

دل ز دل بردار اگر
بایست دلبر داشتن‏
دل به دلبر کی رسد جز دل برداشتن‏
دلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقان‏
یادم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتن‏
عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر است‏
با مسلمانی نشاید عشق کافر داشتن‏
بنده‏ ی نفسی مرو زی عشق کت ناید درست‏
 سوی دریا رفتن و طبع سمندر داشتن
عقر کن خنگ هوس را تا توانی زیر گام‏
سطح این چرخ محدب را مقعر داشتن‏
شو که از راه مجاز آری حقیقت را به دست‏
نی مزاج خویش را هر دم فروتر داشتن‏
ای زده دست طلب در دامن نفس پلید
بایدت آن دست را پیوسته بر سر داشتن‏
نفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذری‏
سنگ را درهم شکن خواهی اگر زر داشتن‏
بشکن این آئینه‏ ی زنگار سود نفس را
تا توانی چهره پیش مهر انور داشتن‏
شود مجرد تا در اقلیم غنا گیری قرار
کاینچنین کشور به کف ناید ز لشگر داشتن‏

گر توانگر بود خواهی بایدت در هر طریق‏
ناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتن‏
در تکاپوی طلب واپس‏ تر است از گرد راه‏
آنکه بنشیند به امید تکاور داشتن‏
ای برادر هر چه هستی هیچ شو در راه دوست‏
تا توانی جمله اشیا را برابر داشتن‏
ای پسر باید پی تسخیر شهرستان دل‏
دل ز جان بگرفتن و جان دلاور داشتن‏
ترک خود کن ای پسر تا هر چه خواهی آن کنی‏
اینت ملک و اینت جاه و اینت کشور داشتن‏
با سپاه جهد کن تسخیر ملک معرفت‏
تا توانی جمله گیتی را مسخر داشتن‏
پیش شاهنشاه کل ننگ است در شاهنشهی‏
خان خاقان یافتن یا قصر قیصر داشتن‏
بلکه باید ملک معنی را گرفتن وآنگهی‏
تا قیروان دریای لشگر داشتن‏
چشم صورت‏ بین ببند ای دل که نبود جز گزاف‏
طره‏ ی تاریک و رخسار منور داشتن‏
نیز ناید در نظر جز ریشخند کودکان‏
سبلت افشانده و ریش مدور داشتن‏
مانوی کیش است در کیش حقیقت آنکه خواست‏
دیده‏ ی حق‏ بین به دیوان مصور داشتن‏
چیست نمرودی؟ خلیل الله را هشتن ز دست‏
وانگه از کوری نظر بر صنع آذر داشتن‏
رو به کنج عافیت بنشین که از دریوزگی است‏
گنج دارا جستن و ملک سکندر داشتن‏
چیست دون طبعی هوای خسروی کردن به دهر
با نشان خدمت از فرزند حیدر داشتن‏
بوالحسن خورشید آل مصطفی کاید درست‏
با ولایش تاجی از خورشید بر سر داشتن‏
حجت هشتم رضا، شاهی که بتوان با رضاش‏
هفت چرخ نیلگون را زیر چنبر داشتن‏
هر که امروز از صفا محشور شد در حضرتش‏
بایدش آسایش از فردای محشر داشتن‏
نعمت دنیا و عقبی بر سر کوی رضاست‏
با رضای او توان نعمای او فر داشتن‏
ای طلب ناکرده و نادیده احسان امام‏
شایدت دل را بدین معنی مکدر داشتن‏

رو طلب کن با دل بیدار و چشم اشکبار
تا ببینی آنچه نتوانیش باور داشتن‏
چون تویی کاهل، چه می‏ خواهی که از بی ‏دولتیست‏
بینوای کاهل امید از توانگر داشتند
پادشاهی نیست آن کاز روی غفلت چند روز
بر سر از دود دل درویش افسر داشتن‏
منصب شاهنشهی چه بود؟ مقام بندگی‏
بر در نوباوه ‏ی موسی بن جعفر داشتن‏
ای به غفلت در پی اکسیر دنیا کنده جان‏
بایدت در بوته این یک بیت چون زر داشتن



مدیر وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 05:15 ب.ظ | نظرات()
طوس این یا وادی ایمن که می‏ بینم ز دور
گنبد شاه خراسان یا رب این یا، نخل طور
وادی ایمن نه وز آن وادی ایمن به رشک‏

نیست نخل طور و نخل طور از آن در کسب نور

معنی ظلمت نیاید ساکنانش را به وهم‏

زآن که شب چون روز روشن باشد اندر چشم کور

شهر مستغنی بود از وصف با این شهریار

کاندر آن درد است درمان، رنج راحت، سوک سور

طینت آدم که یزدانش سرشت از خاک و آب‏

گویی از این خاک طیب بود و این آب طهور
با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر

عقل گفتا ناگزیر است از برای لب قشور

تا که در سلک قنادیل رواقش جا کند

سود روی عجز هر شب بر زمین تابنده هور
چون که منشور قبول از خادمان او نیافت‏

ماند سرگردان به گرد خاک تا صبح نشور
گر غباری افتد از جولانگه زوار او

بر کف بادی که در باغ جنان دارد عبور

تا از آن جیب و گریبان را عبیر آگین کند

می ‏ربایندش ز دست یکدگر غلمان و حور
مقریان تسبیح خوان هر صبح بر گلدسته‏ ها؟

یا ملک در ذکر یا داوود مشغور زبور
بی‏ قبول تو مبانی قدر گیرد خلل‏

بی‏ رضای تو مساعی قضا یابد فتور

در زمینی کاندر آن خار خلافت بردمد

در زمان بر فرق ریزد خاک ادبارش دبور
هیچ از شأن سلیمانیت نتوانست کاست‏

خاتم ملک از کفت گر برد اهریمن بزور

لطف و قهرت را بود هنگام مهر و وقت کین‏

فیض انفاس مسیحا و خواص نفخ صور
منحصر در نسل تو دیدند شان سروری‏

شد از آن عیسی مجرد گشت از آن یحیی حصور
از پی پاداش مهر و کین تو گویی بود

چون برانگیزاند ایزد مردگان را از قبور

خازن امر تو را زیبد کز آغاز وجود

رایض حکم تو را شاید که از بدو ظهور

قرص سرخ مهر را در بوته بگذارد چو زر

خنگ سبز چراغ را بندد بر آخور چون ستور

فرش اینک بر زمین درگهت بال ملک‏

گر سلیمان سایه برداشت از بال طیور

هان «صباحی» این همان حضرت که کردی آرزو

حضرتش را گر چه فرقی نیست غیبت با حضور

عرضه ده درد دل خود را بر این صدر رفیع‏

گر چه ایزد کرده آگاهش ز ما یخفی الصدور
یا ولی الله اینک رو سیاهی بر درت‏

قطع کرده با هزار امیدواری راه دور

با طواف روضه‏ ات کنده دل از شهر و وطن‏

با غبار درگهت پوشیده چشم از دخت و پور

مغفرت بر این در است و من بر این در جویمش‏

عاصیان را شد برین در رهنمون، رب غفور

کوه بر دوشم ز عصیان و فضای گور تنگ‏

آه گر باید به این حالت مرا رفتن به گور

گر تو محرومم کنی آرم به درگاه که رو

وای بر آن بنده کز وی خواجه‏ اش باشد نفور
عمر نوحی بایدم تا از تأسف هر نفس‏

چشمه‏ ی خون از دلم جوشد چو توفان از تنور
کرده ‏ام در سلک زوار تو جا بنگر به من‏

وای بر من گر نبیند جانب زایر مزور
برندارم ز استانت مهر خوانندم اگر

حوریان قاصرات الطرف ز اطراف قصور

تا به تأثیر طبیعت تا به تحریک بهار

خاک باشد در سکون و باد باشد در مرور

تیره بادا مشرب اعدایت از گرد ملال‏

تازه بادا مزرع احبابت از باد سرور


مدیر وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 01:08 ق.ظ | نظرات()
ای شه طوس که سلطان سریر دو سرائی      
ما سوی الله همه
ظل تو و تو ظل خدائی‏
خازن مخزن اسماء تعالی و تقدس‏
                     
ولی ملک قدر منشی دیوان قضائی‏

ثقل اکبر که به فرمان نبی تا لب کوثر

نیست بین تو و قرآن به خداوند جدائی‏

نظری هم ز عنایت به من گوشه نشین ک
ن
ای که در پادشهی صاحب ایوان طلائی‏

وای فردا اگر امروز ز من دست نگیری‏

ای که خود دست خدا و پسر خون خدائی‏
آمدم قبر تو بوسیدم و رفتم به امیدی‏
                 
که شب اول قبرم تو به دیدار من آئی‏

به همه
جرم و خطا بر درت ای شاه معظم‏
آمدم با دو صد افغان و نوا من به گدائی‏

پرده دار حرم سر عفاف ملکوتی‏
                           
آیه‏ ی حق فوق سماوات علائی‏

باز بر روی «ریاضی» زره لطف نطر کن‏
     

که کند همچو نوائی به جهان کامروائی‏


مدیر وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 01:47 ق.ظ | نظرات()






آنکه سر از شأن و جاه سوده به کیوان‏
ماه زمین آفتاب چرخ خراسان‏

جان جهان پیش اوست یکسره چون جسم‏

او به تن روزگار آمده چون جان‏

برق کمالش چراغ محفل گردون‏

نور جبینش فروغ عالم امکان‏

هر نفسش هم طراز نغمه‏ ی داود

لعل لبش برتر از نگین سلیمان‏

موی مگو یک جهان فرشته و سنبل‏

روی مجوی قسمتی ز روضه‏ ی رضوان‏

لؤلؤ لالاش همچو قد ثریا

چهر دل آراش همچو ماه بدخشان‏

آنکه بیک نظر نقش پرده از او شد

نعره زنان در کنار حارث غضبان‏

نام خوشش گشته سر مقاله‏ ی تکوین‏

مبحث هستی به نام او شده الوان‏

آه که با این جلالت و شوکت‏

شد جگرش خوان ز زهر کینه عدوان‏


مدیر وبلاگ " وبگاه اشعار رضوی " : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:34 ب.ظ | نظرات()
http://ts1.mm.bing.net/th?&id=HN.608036630503754804&w=300&h=300&c=0&pid=1.9&rs=0&p=0





ای شکوه بارگاهت برتر از عرش برین‏
ای غلام کمترین درگهت روح الامین‏

ای غبار خاک کویت سرمه‏ ی چشم ملک‏

ای خدا را دست قدرت در درون آستین‏

ای گدای سفره ‏ی احسان تو جن و بشر

ای همای رحمت حق ای امام راستین‏

ای نبی را پاره‏ ی تن، ای علی را نور عین‏

قبله‏ ی هفتم ولی حق امام هشتمین‏

من چه گویم در مقامت کز جلال و مرتبت‏

مادرت باشد به عالم دخت ختم المرسلین‏

یک طوافت هفتصد و هفتاد حج اکبر است‏

قبله دلها توئی بهر قلوب مسلمین‏

ای که آهوی بیابانی ببوسد پای تو

ای که از بهر شتر شد صحن تو حصن حصین‏

بی‏ پناهم من پناهم ده که از فرط گناه‏

خواب راحت نیست چشمم را به روز واپسین‏

دست رد بر سینه ‏ام مولا مزن گر چه بدم‏

توشه ‏ای بر من عنایت کن که هستم بی‏ معین‏

شاعر «ژولیده» را مانند دعبل کن قبول‏

تا نگوید مدح کس را غیر آل طاهرین‏



مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 06:58 ب.ظ | نظرات()
http://ts1.mm.bing.net/th?&id=HN.608001360239463572&w=300&h=300&c=0&pid=1.9&rs=0&p=0





به کوی رضا، جان صفا می ‏پذیرد
در اینجا فروغ خدا می ‏پذیرد

تو ای بینوا، رو به سوی رضا کن‏

که این پادشه، خوش گدا می‏ پذیرد

به پابوس او رو که زوار خود را

سر خوان جود و عطا، می ‏پذیرد

بود رحمتش بی‏ کران همچو دریا

هم آلوده، هم پارسا می‏ پذیرد

اگر دردمندی بیا بر در او

که هر درد اینجا، شفا می ‏پذیرد

خدا را به او خوان و خواه آنچه خواهی‏

که ایزد به پاسش دعا می‏ پذیرد

امید دل من، به من کن نگاهی‏

که جان از نگاهت، صفا می ‏پذیرد

بخواه از خدا تا ببخشد گناهم‏

که تو آنچه خواهی، خدا می‏ پذیرد

در آتش بسوزان، «شفق» هر هوی را

که جانان، دل بی‏ هوی می ‏پذیرد



مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 06:56 ب.ظ | نظرات()
http://ts1.mm.bing.net/th?&id=HN.608002240704349669&w=300&h=300&c=0&pid=1.9&rs=0&p=0




یا غریب الغربا بر تن آهو تیرست!
آینه دیده و در خلوت خود دلگیرست
یا غریب الغربا باغ دلم می خشکد
گر نباشد نظرت مرهم جان هم دیرست
صبر بلبل همه پر ریخته از دوری گل
ساغر باغچه هم از غم هجران پیرست
گریه از روضه ی زخمی است که بر دل داریم
آوخ از روضه که از گریه ی ما هم سیرست
سایه ها محفل شومی که خدا می داند
دستشان زاده ی این اهرمن زنجیرست
سر به بالین چمن خفته ی خون می بینم
ناله ای می شنوم،کیست؟ مگو از شیرست
کوچ خاموش پرستو نفس از باغ گرفت
این چه رازی است که در دفتر این تقدیرست؟
یا غریب الغربا چشم زمان در خون است
چاره ی مشکل جان چشم تو اش تدبیرست



مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 06:51 ب.ظ | نظرات()



باخودم شعری به پابوس امام آورده ام
هشت بندگریه رادراین مقام آورده ام
روی دستم می برم تركیب بندی تازه را
زیرایوان شعرهایی ناتمام آورده ام
خلسه ی نقاره هارادایماحس می كنم
محودرگلچرخ هاشورمدام آورده ام
آن طرف تربانگ نوشانوش سقاخانه ای ست
دست افشان باده ای روشن به جام آورده ام
آمدم مست ازمسیرروشن باب الجواد
یك زیارت نامه باران باسلام آورده ام
حس آهویی غریب ونیمه جان دارم كه باز
باگلویی تشنه تااینجادوام آورده ام
چشم هایم بررواق امشب گل افشان می شود
شبنمی تاروضه ی دارالسلام آورده ام
برنشابورایستادی بااحادیث ولا
ازقدمگاهت چه نوری گام گام آورده ام
ای كمیت ودعبل وعطاردردربارتان
برگ سبزی تحفه دراین بارعام آورده ام
نسخه ای بنویس ازدارالشفایت یاامام
باخودم ازچشم بیماری پیام آورده ام




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 07:20 ب.ظ | نظرات()





ب
ر آن سرم که کنم پاره مانع دیدار
برون جهم ز حصار طبیعت و پندار

به آب توبه بشویم صحیفه ‏ی اعمال

به اشک چشم کنم پاک فطرت از زنگار

بر آن سرم که شوم آشنای عالم قدس

برون کنم ز دلم دوستی این مردار

بگیرم عبرت از اوضاع این سرای سپنج

که بهر کس نبود اندر آن مجال قرار

چه اعتماد بر این روزگار پر آشوب؟

چه اعتماد بر احوال گنبد دوار؟

سزاست آنکه نمایم تدارک مافات

به سوز حال ندامت به آه استغفار

به مدح حضرت سلطان دین امام رضا

به افتخار نمایم ولای خود اظهار

امین قادر سبحان، امان خلق زمان

سپهر مجد و کرامت، مکان عز و وقار
ولی ثامن و ضامن خدایگان شرف

بزرگ ظل خداوند قادر جبار

امام مشرق و مغرب علی بن موسی

سلیل ختم رسولان محمد مختار

غیاث عالمیان حجت خدای جهان

قوام ملت و دین، نجل حیدر کرار

طواف مرقد او هست منتهی ‏الامال

نگاه رحمت او هست مقصد ابرار

غبار خاک درش توتیای چشم ملک

ضیای قبه ‏ی او شمع محفل احرار

فضائلش بود افزون ز قطره‏ ی امطار

مناقبش بود افزون ز موجهای بحار

ز آب جوی حریمش نمونه ‏ای زمزم

ز بوی عطر رواقش نشانه مشک تتار

به درگهش به تذلل نمایم استشفاع

ز روضه ‏اش به ضراعت نمایم استنصار
ز حق به مشهد او باد رحمت و صلوات

ز ما درود و تحیات بی ‏حد و بسیار

سؤال «لطفی صافی» ز حضرتش این است

که در شداید و اهوال باشدش او یار




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 07:18 ب.ظ | نظرات()

الا باد صبا ای پیک عشاق  
پیامی بر از این مهجور مشتاق‏
به سوی خطه‏ ی قدس خراسان
به پور طور موسی قطب امکان‏
به سوی مقصد پاکان و خاصان
به سوی قبله ‏ی ارباب عرفان‏
به سوی کعبه‏ ی اصحاب حاجات
به دار معجزات و خرق عادات‏
مکان علم و توحید و فضیلت
مقر پیکر پاک حقیقت‏
به درگاه رضا سبط پیمبر
غیاث خلق عالم، غوث اکبر
رواقش رشک فردوس برین است
هوایش مشک‏ بیز و عنبرین است‏
رضا شاهنشه ملک فضایل

ستوده سیرت و نیکو خصایل‏
جهان مکرمت، مصباح بینش
سپهر مرحمت، دریای دانش‏
امام مشرق و مغرب شه دین
مکان عزت و اجلال و تمکین‏
فروزان مهر پرنور ولایت
درخشان در دریای امامت‏
جمال ‏الله و وجه ‏الله اعظم
ولی‏ الله و سرالله اقوم‏
سلامم را نما تقدیم کویش
مشام جان معطر کن ز بویش‏
بگو «لطفی» غمین و دل ‏فکار است
جدا از روضه ‏ات محزون و زار است‏
ز هجرم آن‏ چنان اندر تب و تاب
که ماهی آن چنان در خارج از آب‏
الا ای مظهر الطاف باری

ز درگاه تو خواهم رستگاری‏
خجسته درگهت باب نجات است
و ز آن خلق جهان را بس صلات است‏
خوشا حال نکوی خادمانش
خوشا حال حضور زائرانش‏
خوشا آنان که آنجا در نمازند
خوشا آنان که در راز و نیازند
الا ای معدن لطف و عنایات
الا ای مرکز جود و کرامات‏
از این بار غم و این نار هجران
خلاصی ده مرا ای رکن ایمان‏
قبولم کن که سر تا پا خطایم
گدای کوی احسان شمایم‏





مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 07:16 ب.ظ | نظرات()





ز ما به حضرت سلطان دین امام رضا
هزار تهنیت و شادباش و مدح و ثنا
بزرگ حجت حق هشتمین امام بحق
ظهور عزت یزدان، شفیع روز جزا
امام مشرق و مغرب علی بن موسی
جهان دانش و بینش سپهر جود و سخا
عطا نمود خدایش یگانه فرزندی
که آسمان و زمین را ز بود او است بقا
قدم گذارد به عالم خجسته نوزادی
که زنده گشت ز یمن قدوم او دنیا
فرشتگان همه اندر مسرت و شادی
پر از شعار نشاط است عالم بالا
جهان ز نور جوادالائمه روشن گشت
گشوده شد در دیگر به سوی طور لقا
هزار سال بگوید مدیحش ار «لطفی»
هنوز شمه‏ ای از مدح او نکرده ادا




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 07:14 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها