تبلیغات
شکوه هشتم دین - مطالب هفته سوم خرداد 1393
وبلاگ درباره امام رضا (ع)
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا شمس الشموس
السلام علیک یا عالم آل محمد (ص)
السلام علیک یا ثامن الحجج
السلام علیک یا غریب الغربا


در جهت یاری رساندن به این وبلاگ
ما را از نظرات خود محروم نکنید

التماس دعا

سید محمد حسین شرافت مولا


نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
عنوان لوگوی شما

Frees.Blogfa.Com
















دریافت کد لوگوی سایت مراجع معظم تقلید

< پخش زنده حرم
ابزار تماس با ما



در این وبلاگ
در كل اینترنت


IS
مطالب اخیر وبگاه

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/50489946441557409511.gif

میلاد گل به فصل بهاران خجسته باد

آواز دلنواز هزاران، خجسته باد

در گلشن همیشه گل‏ افشان سرمدی‏

رقص نسیم و جوش بهاران خجسته باد

سرزد ز آسمان یقین کوکب رضا

این مژده بر شکسته حصاران خجسته باد

شد جلوه‏ گر ز مشرق جان آفتاب عشق‏

باران نور، در شب یاران خجسته باد

سیراب شد کویر دل از چشمه‏ سار نور

بردشت تشنه، ریزش باران خجسته باد

بشکفته بر لبان ظفر، غنچه ‏های فجر

ای میر عشق، فتح سواران خجسته باد

شب را شکست جاده ‏ی شبگیر آفتاب‏

گلبانگ نوش نوش خماران خجسته باد

میلاد مهر هشتم دین، حجت خدا

بر پیر پرخروش جماران خجسته باد




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:16 ب.ظ | نظرات()

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/60911940393416092653.gif


یک خــادم افتــخاری اش باشم، کـاش
در شادی و سوگواری اش، باشم کاش
یک عمــــر، میــــان خــاک پای زوار
در گوشه ی کفش داری اش، باشم کاش





مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:15 ب.ظ | نظرات()

می‏ کشد , شوقم عنان , باد این کشش در ازدیاد
تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد
گر چو من افتاده ای زان جذبه آگاهم که او
هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد
ای عماری کش بزور میل او بازم گذار
کاین عماری ساربان بر ناقه نتواند نهاد
با توجه یار شو ای بخت و در راهم فکن‏
کاین گره از کار من یک دست نتواند گشاد
نی تحرک ممکن است و نی سکون از من که هست‏
ضعفم اندر ازدیاد و شوقم اندر اشتداد
چند چون بی تمشیت بی اعتماد است ای فلک‏
از تو امداد از من استمداد و از بخت اجتهاد
در چه وادی در سبیل رشحه بخش سلسبیل‏
دافع سوز جحیم و شافع روز معاد

شاه تخت ارتضا یعنی سمی مرتضی‏
سبط جعفر اشرف ذریه موسی ‏الرضا


آفتاب بی زوال آسمان داد و دین‏
نور بخش هفتمین اختر امام هشتمین
آنکه سایند از برای رخصت طوف درش‏
سروران بر خاک پای حاجیان او جبین‏
آنکه بوسند از شرف تا دامن آخر زمان‏
پادشاهان آستان روبان او را آستین‏
وقت تحریر گناه دوستان او عجب‏
گر بجنبد خامه در دست کرام الکاتبین‏
بهر دفع ساحران چون قم به اذن الله گفت‏

شیر نقش پرده از جاجست چون شیر عرین‏
تا به کار آید به کار زائران در راه او
هست دائم پشت خنک آسمان در زیرزین‏
رشک آن گنج دفین کش خاک مشهد مدفن است‏
از زمین تا آسمان است آسمان را بر زمین‏

ای معظم کعبه‏ ات را عرش اعظم آستان‏
بر جناب اعظمت ناموس اکبر پاسبان‏


آن که کار عاصیان از سعی خدام تو ساخت‏
مغفرت را کامران از رحمت عام تو ساخت‏
طول ایام شفاعت کم نبود اما خدا
بیشتر کار گنه کاران درایام تو ساخت‏
چون برم در سلک مخلوقات نامت را که حق‏
برترین نام‏ های خویش را نام تو ساخت‏
کرد چون بخت بلند اقدام در تعظیم عرش‏
افسرش را حیله بند از خاک اقدام تو ساخت‏
آفتاب از غرفه ی خاور چو بیرون کرد سر
روی خود روشن ز نور شرفه ی بام تو ساخت‏
آنکه خوان عام روزی می‏ کشد از لطف خاص‏
انس و جان را ریزه خوار خوان انعام تو ساخت‏
مغفرت طرح بنای عفو افکند از ازل‏
لطف غفارش تمام اما به اتمام تو ساخت‏


در تسلی کاری ذات شفاعت خواه تو
مغفرت را بسته حق در کار بر درگاه تو


ای نسیم رحمتت برقع کش از روی بهشت‏     
عاصیان از جذبه ی لطفت روان سوی بهشت‏
بوی مهرت هر که را ناید ز ذرات وجود
از نسیم مغفرت هم نشنود بوی بهشت‏
جای آن کافر که در میزان نهندش حب تو
دوزخی باشد که باشد هم  ترازوی بهشت‏
گر نباشد در کفت جام سقیهم  ربهم‏
هیچ کس لب تر نسازد بر لب جوی بهشت‏
رحمتت گر دل به جانب داری  دوزخ  نهد
در دل افروزی زند پهلو به  پهلوی بهشت‏
پیش از این مدح‏ ای شه همت بلندان جهان‏
بود پایم کوته از طوف سر کوی بهشت‏
حالیم پیوسته سوی خود اشارت می‏ کنند
حوریان دلکش پیوسته ابروی بهشت‏


بخت کو تا آیم و در آستانت جا کنم‏
رو به جنت پشت بر دنیا و ما فیها کنم‏


ای گدایان تو شاهان سریر سروری‏
بی نیاز این بر درت ناز این به شغل چاکری‏
وی به جاروب زر افشان روضه‏ ات را خاکروب‏
خسرو زرین درفش نور بخش خاوری‏
سکه ‏ی حکمت نمایان ‏تر زدند از سکه‏ ها
داورت چون داد در ملک ولایت داوری‏
در ره دین نک علم منصور گشت آخر که یافت‏
منصب حکم نبوت بر امامت برتری‏
وین امامت ور نه  زین بسته ست بر رخشی که عقل‏
همعنان می‏ بیندش با رتبه‏ ی پیغمبری‏
گر کمال احمدی لالم نکردی گفتمی‏
اکمل از پیغمبرانت در ره دین پروری‏
ای به بویت کرده در غربت طواف تربتت‏

جمله اصناف ملک با مردم حور و پری‏


چون به من نوبت رساند بخت فرصت جوی من‏
حسبته لله دست رد منه بر روی من‏


ای درست از صدق بیعت با تو پیمان همه‏
سکه دار از نقش نامت نقد ایمان همه‏
حال بیماران عصیان است زار اما ز تو
یک شفاعت می‏ تواند کرد درمان همه‏
رشحه ‏ای گر ریزی ای ابر عطا بر بندگان‏
نخل آزادی بر آرد سر ز بستان همه‏
می ‏گریزد آفت از انس و ملک زان رو که هست‏
در زمین و آسمان حفظت نگهبان همه‏
سنگ رحمت در ترازوی شفاعت چون نهی‏
آید از کاهی سبک‏ تر کوه عصیان همه‏
کارم آنگه راست کن شاها که از بار گناه‏
پشت طاقت خم کند شاهین میزان همه‏
بر قد آن مرقد پر نور جان خواهم فشاند
ای فدای مرقدت جان من و جان همه‏

 
هر که جان خویش در راه تو می ‏سازد نثار
تا ابد باقی به مهر توست با جانش چکار

 
در گناه هر که عفوت خویش را بانی کند
ایمنش در ظل خویش از قهر ربانی کند
خواهد از اجر عبوری  بر درت مور ذلیل‏
ایزدش شاهنشه ملک سلیمانی کند
صد جهانبانش به دربانی رود هر پادشه‏
کز پی دربانیت ترک جهانبانی کند
گر کند عالم ضمیرت را به جای آفتاب‏
شام ظلمانیش کار صبح نورانی کند
نیست چون کنه ترا جز علم  سبحانی محیط
دخل در ادراک آن کی فهم انسانی کند
دانشت را گر گماری در مسائل بر عقول‏
عقل اول اعتراف اول به نادانی کند
عقل خائف زین نکرد آن رخش کز بیم منی‏
کاندر اوصاف تو  زین  برتر سخن رانی کند


وهم بر دل رفت و بر یک ناقه بست از خود سری‏
محمل شأن تو را با هودج پیغمبری


ای تفوق جسته بر هفت آسمان جای شما
عرش این نه زینه منظر فرش مأوای شما
چرخ اطلس نیز شد مانند کرسی پُر نجوم‏
از نشان نعل رخش عرش فرسای شما
چیست ماروبین خم گردون دوال کهکشان‏
گرنه دوران می ‏زند کوس تولای شما
نور گردون شد یکی صد بس که بر افلاک برد
پرده ی چشم فلک خاک کف پای شما
با وجود بی قصوری چون زر بی سکه است‏
خط فرمان قضا موقوف طغرای شما
می ‏تواند ساخت همسنگ  ثواب خافقین‏
جرم امروز مرا در خواه فردای شما
صبح محشر هم نباشد در خمار آلوده‏ ای‏
گر بود شام اجل مست تمنای شما

هر که در خاک لحد خوابد ازین می‏ نشئه ناک‏
ایزدش مست می غفران بر انگیزد ز خاک‏


ای محیط نه فلک یک قطره پرگار ترا
با قیاس ما چکار اندیشه کار ترا
کرده بازوی قدر در کفه‏ ی میزان خویش‏
مایه ی  زورآزمایی بار مقدار ترا
هر نفس با صد جهان جان  بر تو نتواند شمرد
قدرت از امکان فزون باید خریدار ترا
چون تصور کرده بازار خدا را کج روی‏
کز ضلالت داشت با خود راست آزار ترا
سوز جاوید هزاران دوزخ اندر یک نفس‏
بس نباشد در جزا خصم جفا کار ترا
تاک را افتاده تاب اندر رگ جان تا عنب‏
کرده تلخ از زهر عناب شکر بار ترا
بیخ تاک از خاک کندی قهر ربانی اگر
اندکی مانع ندیدی حلم بسیار ترا


تا به تلبیس عنب بادامت اندر خواب شد
خواب در چشم محبان تا ابد نایاب شد


ای وجودت در جهان آفرینش بی مثال‏
آفرین گوینده بر ذات جلیل ذوالجلال‏
خالق است ایزد تو مخلوقی ولی از فوق و تحت‏
چون شریک اوست شبهت ممتنع مثلت محال‏
بهر استدعای خدمت قدسیان استاده ‏اند
صف صف اندر بارگاهت لیک در صف نعال‏
با وجود انبیا الاصف آرای رسل‏
با وجود اولیا الا سرو سر خیل آل‏
در سراغ مثل و شبهت بار تفتیش عبث‏
عقل جازم شد که بردارد ز دوش احتمال‏
جان فدای مشهد پاکت که پنداری به آن‏
کرده است آب و هوا از روضه ی خلد انتقال‏
هم فضایش یا  ربا  نزهت ز فرط خرمی‏
هم هوایش دال بر صحت ز عین اعتدال‏


عرصه چون شد تنگ در ما نحن و فیه آن به که من‏
از مکان بندم زبان و از مکین گویم سخن‏


گر چه گردون را به بالا خرگه والا زدند
خرگه قدر تو را بالاتر از بالا زدند
جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاه‏
در جوار بارگاه تخت او ادنی زدند
در امامت هشتمین نوبت که مخصوص تو بود
عرشیان بر بام این نه گنبد مینا زدند
خاتمی کایزد بر آن نام ولی خود نگاشت‏
نام نامی تو صورت بست از آن هر جا زدند
گر چه در ملک امامت سکه یکسان شد رقم‏
بر سر نام تو الا بهر استثنا زدند
ای که بر نقد طوافت سکه ی هفتاد حج‏
از حدیث نقد رخشان سکه بطحا زدند
دین پناها گرچه  یک  نوبت به نام  بنده  نیز
از طوافت نوبت این دولت عظمی زدند


چشم آن دارم که دولت باز رو در من کند
بار دیگر چشم امید مرا روشن کند


ای به شغل جرم بخشی گرم دیوان شما
مغفرت را گوش بخشایش به فرمان شما
عاصیان را در تنت از مژده جانی نو که هست‏
دوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما
طبع کاه و کهربا دارند در قانون عقل‏
دست امید گنه کاران و دامان شما
پادشاها آن که فرماینده ی این نظم شد
یعنی آصف مسند جمجاه سلمان شما
از سپهر طبع خویش و صد سخندان دگر
از ثنا آیات نازل گشت در شأن شما
آن چه خود کرده است در انشای این نظم بلند
کس نخواهد کرد از مدحت سرایان شما
من که تلقینهای غیبم همچو طوطی کرده است‏
در پس آیینه معنی ثنا خوان شما


گوش بر غیبم که در تحسین نوایی بشنوم‏
از غریو کوس رحمت هم صدایی بشنوم‏


بس که در مدحت بلندست اهل معنی را اساس‏
سوده بر جیب ثنایت دامن حمد و سپاس‏
جز ید قدرت ترازو دار نبود گر به فرض‏
بار عظمت سر فرود آرد به میزان قیاس‏
از صفات کبریایی آنچه دور از ذات توست‏
نیست جز معبودی اندر دیده ی  دقت شناس‏
یا شفیع المذنبین تا بوده ‏ام کم بوده است‏
در من از شغل گنه بیکار یک حس از حواس‏
حالیا بر دوش دارم بار یک عالم گنه‏
در دو عالم بیش دارم از گناه خود هراس‏
محتشم را شرم می‏ آید که آرد بر زبان‏
آنچه من از لطف مخصوص تو دارم التماس‏
التماس اینست کز من عفو اگر دامن کشد
وز پلاس عبرتم در حشر پوشاند لباس‏


عذر گویان از دلش بیرون بری  اکراه من‏
خار دامن گیر عصیان برکنی از راه من‏


صد دعا و صد درود خوش ورود خوش ادا
کآردش رحمت فرو از بارگاه کبریا
هر یکی از عرش آمین گو رئوس قدسیان‏
هر یکی در عرش تحسین خوان نفوس انبیا
خاصه سلطان الرسل با اولیای خاص خویش‏
سیما شاه اسد سیما علی ‏المرتضی‏
بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دین‏
زهره زهرا لقب بنت ‏النبی خیر النسا
پس حسن پرورده کلفت قتیل زهر قهر
پس حسین آزرده کربت شهید کربلا
باز با سجاد و باقر صادق و کاظم که هست‏
مقتدایان را ز چار ارکان بر این چار اقتدا
پس نقی و عسکری بین آن مهی کز شش جهت‏
می‏کنند از نورشان خلق جان کسب ضیا

 
قصه کوته آن درود و آن دعا بادا تمام‏

بر تو با تسلیم مستثنای مهدی و السلام




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:13 ب.ظ | نظرات()
تا شنید از باد پیغام وصال یار گل‏
بر هوا می‏ افکند از خرمی دستار گل‏
گر نه از رشک رخ او رو به ناخن می‏ کند
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل‏
تا نگیرد دامنش گردی کشد جاروب‏ وار
دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل‏
خویش را دیگر به آب روی خود هرگز ندید
تا فروزان دید آن رخسار آتشبار گل‏
از رگ گردن نگردد دعوی خوناب خوب‏
گو برو با روی او دعوی مکن بسیار گل‏
نافه ‏ی  تاتار را باد بهاری سرگشود
چیست پر خون نیفه ‏ای  از نافه‏ ی تاتار گل‏
گر گدایی درهم اندوز و مرقع  پوش نیست‏
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دینار گل‏
تا میان بلبل و قمری شود غوغا بلند
می ‏زند ناخن به هم از باد در گلزار گل‏
بر زمین افتاد طفل غنچه گویا از درخت‏
خود نمودش غنچه بر شکل دهان مار گل‏
گر نمی ‏آید ز طوف روضه‏ ی آل رسول‏
چیست مهر آل کاورده است بر طومار گل‏
نخل باغ دین علی موسی جعفر که هست‏
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سیار گل‏
آنکه بر دیوار گلخن گر دمد انفاس لطف‏
عنکبوت و پرده را سازد بر آن دیوار گل‏
نخل اگر از موم سازی در ریاض روضه ‏اش‏
گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل‏
گاه شیر پرده را جان می‏ دهد کز خون خصم‏
بردمد سر پنجه‏ ی او را ز نوک خار گل‏
ای که دادی دانه‏ ی انگور زهرآلوده ‏اش‏
کشت کن اکنون به گلزاری که باشد یار گل‏
با دل پرزنگ شو گو غنچه در باغ جحیم  ".
آنکه پنهان ساختش در پرده ‏ی زنگار گل‏
ای به دور روضه‏ ات خلد برین را صد قصور
وی به پیش نکهتت  با صد عزیزی خوار گل‏
گر وزد بر شاخ گل باد سموم  قهر تو
از دهن آتش دهد در باغ اژدروار گل‏
سرو را کلک  منست آن بلبل مشکین نفس‏
کش به اوصاف تو ریزد هر دم از منقار گل‏
کلک من با معنی رنگین عجب شاخ گلیست‏
کم فتد شاخی که آرد بار این مقدار گل‏
در حدیث مدعی رنگینی شعرم کجاست‏
کیست کاین رنگش بود در گلشن اشعار گل‏
کی بود چون دفتر گل پیش دانایان کار
گر کسی چیند ز کاغذ فی ‏المثل پرگار گل‏
از گل بستان که خواهد کرد بر دیوار رو
گر بودبر صفحه‏ ی دیوار از پرگار گل‏
کی تواند چون گل گلشن شود بلبل فریب‏
گر کشد بر تخته‏ ی در باغ را نجار گل‏
غنچه ‏سان سر در گریبان آر وحشی بعد ازین‏
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل‏
در گلستان دل‏ افروز جهان ما را بس است‏
پنبه‏ ی مرهم که کندیم از دل افگار گل‏
شد بهار و چشم بیمار غمم در خون نشست‏
در بهاران بوته‏ ی گل بردمد ناچار گل‏
تا بهار آمد در عشرت به رویم بسته شد
کو ببازد بر در خوشحالیم مسمار گل‏
در بیان حال گفتن تا به کی بلبل شویم‏
در دعا کوشیم گو دست دعا بردار گل‏
تا زبان گل کشد بر صفحه بی‏ پرگار آب‏
تا بود آیینه ‏ساز باغ بی‏ افزار گل‏
آنکه یکرنگ نقیضت گشته وز بیدانشی‏
می‏ شمارد خار را در عالم پندار گل‏
با درنگی کز رخش گردد سمن‏ زار آینه‏
بسکه او را از برص بنماید از رخسار گل






مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:12 ب.ظ | نظرات()

http://www.takmehr.ir/wp-content/uploads/2014/01/1/1697687581-takmehr_ir.jpg

سر زند هر بامداد از طرف بامت آفتاب

می كند هر روز از مشرق سلامت آفتاب
سر برون می آورد هر روز و پنهان می شود
تا دو نوبت از افق بر احترامت آفتاب
گر تو بگشایی نقاب از چهره، ای شمس الشموس
كمتر است از ذره در پیش مقامت آفتاب
هر كجا خورشید می تابد نشان روی توست
می رساند بر همه عالم پیامت آفتاب
ای مه برج ولایت، ای رضا خورشید دین
ای كه باشد كمترین عبد و غلامت آفتاب
گر كشد قهر تو روزی تیغ بر روی فلك
كی توان گردد سپر پیش حسامت آفتاب
گر دهی فرمان كه سر از چاه مشرق برمیار
حاش لله سر بپیچد از كلامت آفتاب
تا بماند جاودان این روشنایی می كند
توتیای دیده، خاك زیر گامت آفتاب
روز محشر زان سبب سوزنده تر آید پدید
تا كه بستاند زدشمن انتقامت آفتاب
نی عجب گر شعر «خسرو» روشنی بخشد به دل
روشنی افزون كند از فیض نامت آفتاب






مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:09 ب.ظ | نظرات()
ای بر سر سروان سری کرده
بر تارک چرخ افسری کرده
ای طاق سپهر از سر تعظیم
در پیش تو پشت چنبری کرده
ای قبله بارگاهت از رفعت
 با عرش برین برابری کرده
نور تو فروغ زهره را بازار
خالی زهجوم مشتری کرده
ای کشتی خاندان عصمت را
با تقوی خویش لنگری کرده
بر گردن شرع جعفر صادق
عقد سخن تو زیوری کرده
بر زائر آستان خویش از مهر
مولایی و بنده پروری کرده
بر چرخ بلند عصمت و تقوی
بر شهپر دل سبکپری کرده
در پهنه بحر دین نهنگ آسا
چالاک و قوی شناوری کرده
میخانه حکمت الهی را
تا نفحه صور ساغری کرده
بر دیو تباهکاری و خذلان
 با عسکر علم قادری کرده
هر روز مکان و آستان تو
خلقی به امید یاوری کرده
وز بوسه به خاکت ای عجب دل را
 شاداب چو غنچه طری کرده
از تیغ حوادث آستان تو
بر جبهه خلق مغفری کرده
ای از شرف تو بنده درگاه
جا بر سر چرخ چنبری کرده
ای جمله فعل های نیکو را
با سیرت پاک مصدری کرده
انوار جمال پاک یزدان را
با مهر وجود مظهری کرده
ای مرکب بادپای جان تو
در عرصه دین تکاوری کرده
بر افسر پاک دین یزدانی
با رأی منیر گوهری کرده
ای عرش برین به زیر پای تو
با آن همه قدر منبری کرده
اسرار نهان دین احمد(ص) را
بر صفحه سینه دفتری کرده
در جنب شکوه بحر علم تو
علم همه خلق فرغری کرده
بر تشنه لبان وادی عرفان
از فیض وجود کوثری کرده
بر خاک در تو اولیاء الله
چون پیش نبی اباذری کرده
از گوهر پاک حیدر کرار
در دین همه فتح خیبری کرده
مانند حسین سرور احرار
در عرصه دین دلاوری کرده
در طاعت حق چو سید سجاد
شب های دراز اسپری کرده
مانند نیا محمد باقر
در کشف علوم باقری کرده
افراشته رایت شریعت را
آباد بنای جعفری کرده
با خاک در تو خاکساری ها
سلطانی و فرسنجری کرده
افروخته شمع بزم مشتاقان
بر خرمن جهل آذری کرده
ای همچو علی عالی اعلی
در عرصه دین غضنفری کرده
دیباچه دفتر فتوت را
 با خلق کریم مسطری کرده
ای کنگره ای که بیت معموریت
در عز مقام اصغری کرده
شیراز ز فیض بارگاه تو
بر هرچه دیاری برتری کرده
با این سخن بلند نورانی
در بارگه تو شاعری کرده
وز یمن در تو درُمعنی را
در رشته چامه دری کرده
وینگونه درین چکامه با اخلاص
بر رسم نیا سخنوری کرده




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا


نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:08 ب.ظ | نظرات()

باز بحر كرم، تلاطم كرد
موجى انگیخت نام آن قم كرد
تا خط روشنى نگردد گم
سر بر افراشت آیتى از قم
سر بر افراشت بیت دیگر باز
از كویرى برنگ و بوى حجاز
هاجرى در كویر منزل كرد
عشق بر پا سراچه دل كرد
آشیانى ز صدق بر پا شد
كعبه صادقانه دنیا شد
ریگزارش بهاى گوهر یافت
سعى دیگر صفاى دیگر یافت
گشت جّن وملَك طواف گرش
قبله عشق گشت خاك درش
سرخوشان، رو به آن سرا كردند
سر نهادند و، تن رها كردند
دردمندان شفا از آن جستندن
نوشداروى زخم جان جستند
عارفانى كه محو یار شدند
خاكبازان آن دیار شدند
آن چنان سرافراز شد آن خاك
تا كه مهر نماز شد آن خاك
ساحتش جلوه گاه ایمان شد
پایگاه حدیث و قرآن شد
گوهر علم را صدف گردید
زین جهت، تالى نجف گردید
قم، چو فیض وجود فاطمه یافت
هر چه از عزّت و شرف، همه یافت
گشت ام اُمُّ القُرإ و گشت بنام
شهر خون ، شهر علم، شهر قیام
اى جمال از تو زیب و فر جسته
!
و ز كمالت ادب ثمر جسته
آستان تو، آشیانه دل
وان دلستان پراز ترانه دل
زایران تو زایران شرف
در طواف تو عارفان زده صف
خاك كوى تو مایه بركات
بیت نورانى تو باب نجات
در گهت قبله توسّل عام
پُر ز و ِرد و دعا و ذكر وسلام
رنگ وبویى ز كاظمین در آن
نقشى از مَضْجَع ِ حسین در آن
عطر جان، بوى آشنا دارد
نكهت روضه رضا دارد
اى تو اسلام را بتول ِ دگر
شیعه را بَضْعة الرّسول ِ دگر
زهره آسمان ِ تقوایی
بر سریر عفاف، زهرایى
از تبار نجوم باهره اى
وارث عصمتىّ و طاهره اى
زاده دامن هدایى تو
دُرّى از درج «انّما» یى تو
گلى از گلستان «طاها» ی
یرشك خورشید عالم آریی
سایه «والضّحى» بسر دارى
رختى از «هَلْ اتى» ببر دارى
رُ سته از شاخسار «یاسینى»
«
فاطمه» خوى و، «زینب» آئینى
خاندان تو، خاندان امید
منزل وحى و مظهر توحید
عقل، سرمایه كیان شماست
فضل،میراث جاودان شماست
علم اگر پرتو شما گیرد
در كف از روشنى عصا گیرد
وَز شما بهره گر هنر دارد
جلوه در جمله بحر و بر دارد
زیور راستى ز نام شماست
مردمى جرعه نوش جام شماست
شیوه مهترىّ و راه درست
جز ز رسم شما نشاید جست
هر كجا نورى از صفاست در آن
برقى از صفوت شماست در آن
گردن جود، در كمند شماست
همه هستى نیازمند شماست
قلّه هاى بلند ایثارید
نخل هاى كریم پر بارید
هر كه از داد و دین نشان دارد
خیمه در سایه سارتان دارد
بى شما در حیات رونق نیست
دور از خانه شما حق نیست
من بدین خانه آمدم به نیاز
اى ولى نعمتان خسته نواز
دردمندم دواى دل خواهم
و ز طبیبان شفاى دل خواهم
گرچه درمانده اى تهى دستم
بانگ «لا تقنطوا» شیندستم
شرمسارم از آنكه پر گنهم
خانه زادم اگرچه رو سیهم
اى شما رویگاه درویشان
دست گیریدم اى صفاكیشان
رانده زین خاندان «حمید» مباد
كس از این خانه ناامید مباد
گرنه امّید طاعت است مرا
بر تو چشم شفاعت است مرا



مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا

 



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:04 ب.ظ | نظرات()
http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1390149156.jpg



جان پیش تو خواهش نشستن دارد
دل در حرمت شوق شكستن دارد
چون پنجره آفتاب بر پنجره است
هر روز دخیل اشك بستن دارد







مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا

نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 10:01 ب.ظ | نظرات()
حبذا شهری که سالار است در وی سروری
عدل‌پرور شهریاری دادگسترداوری
شهری آبش جانفزا ملکی هوایش دلگشا
شهریارش دلنوازی والیش جان پروری
شهری از قصر جنان و باغ جنت نسخه‌ای
شهریاری لطف و انعام خدا را مظهری
روضهٔ خاکش عبیر و روح‌پرور روضه‌ای
سروری در وی امیری عدل‌پرور سروری
چیست دانی نام آن شهر و کدام آن شهریار
کین دو را در زیب و فر، ثانی نباشد دیگری
نام آن شهر است قم فخرالبلاد ام‌القری
کش به خاک آسوده از آل پیمبر دختری
دختری کش دایه دوران نیابد همسری
دختری کش مادر گیتی نزاید خواهری
دختری کاباء و اجداد گرامش یک به یک
تا به آدم یا امامی بوده یا پیغمبری
بنت شاه اولیا موسی ابن‌جعفر فاطمه
کش بود روح‌القدس بیرون درگه چاکری
ماه بطحا زهرهٔ یثرب چراغ قم که دوخت
دست حق بر دامن پاکش ز عصمت چادری
شهریار آن ولایت والی آن مملکت
زیبد الحق کسری آیینی تهمتن گوهری
خان داراشأن ِ جم فرمان ِ کی دربان حسین
آنکه فرزندی به فَرٌ او نزاد از مادری
آن که اوج قدر را بختش فروزان کوکبی است
آسمان مجد را رویش فروزان اختری
آن که بهر تارک و بالای او پرداخته است
چرخ سیمین جوشنی خورشید زرین مِغفری
بر عروس دولتش مشاطهٔ بخت بلند
هردم از فتح و ظفر بندد دگرگون زیوری
دایهٔ گردون پیر آمد شد بسیار کرد
داد تا دوشیزهٔ دولت به چون او شوهری
افسرش بر فرق فر ایزدی بس گو مباش
بر سر از دانگی زر و ده دانه دُرٌش افسری
از خم انعام و مینای نوالش بهره داشت
هر سفالین کاسه‌ای دیدیم و زرٌین ساغری
این که نامش چرخ ازرق کرده‌اند از مطبخش
تیره‌گون دودی است بالا رفته یا خاکستری
تا زند بر دیدهٔ اعدای ِ او هر صبح مهر
چون برون آید به هر انگشت گیرد نشتری
از کمالاتش که نتوان حصر جستم شمه‌ای
از ادیب عقل طوماری گشود و دفتری
خود به تنها بشکند هر لشکری را گرچه هست
همرهش ز اقبال و بخت و فتح و نصرت لشکری
امن را تا پاسبان عدل او بیدار کرد
ظلم جوید باد جوید فتنه جوید بستری
شهر قم کز تندی باد حوادث دیده بود
آنچه بیند مشت خاکی از عبور صرصری
در همه این شهر دیدم بارها بر پا نمود
کهنه دیواری که بر وی جغدی افشاند پری
از قدوم او در دولت به رویش باز شد
گوئی از فردوس بگشودند بر رویش دری
شد به سعی او چنان آباد کاهل آن دیار
مصر را ده می‌شمارند و ده مستحقری
پیش ازین گر هر ده ویران به حالش می‌گریست
خندد اکنون بر هر اقلیمی و بر هر کشوری
کرد بر پا بس اساس نو در آن شهر کهن
دادش اول از حصاری تازه زیبی و فری
لوحش الله چون حصار آسمان ذات‌البروج
فرق هر برجی بلند از فرقدان سامنظری
شوخ چشمان فلک شب‌ها پی نظاره‌اش
از بروج آسمان هر یک برون آرد سری
بارهٔ چون سد اسکندر به گرد قم کشید
لطف حقش یاور و الحق چه نیکو یاوری
عقل چون دید از پی تاریخ این حصن حصین
گفت «سدی نیک گرد قم کشید اسکندری»
ای بر خورشید رأیت مهر گردون ذره‌ای
آسمان در حکم انگشت تو چون انگشتری
با کف دریا نوالت هفت دریا قطره‌ای
پیش خرگاه جلالت هفت گردون چنبری
حال زار من چه پرسی این نه بس کز روی تو
دور ماندستم چو دور از روی خور نیلوفری
بوی دود عنبرین من گواه من که چرخ
بی تو افکنده است چون عودم به سوزان مجمری
روزها بیداد و شب‌ها غمزه از بس دیده‌ام
ز اختران هر یک جدا می‌سوزدم چون اخگری
گر ستودم حسن اخلاق تو را دانی که نیست
از حُطام دنیوی چشمم به خشکی یا تری
قمری و بلبل که مدح سرو و وصف گل کنند
روز و شب زان سرو گل، سیمی نخواهند و زری
خلق نیکو هر کجا هست آن درخت خرم است
کو بجز مدح و ثنای خلق برنارد بری
طبع من بحری است پهناور که ریزد بر کنار
گه دُری و گاه مرجانی و گاهی عنبری
کی رهین کس شود دریا که گر گیرد ز ابر
قطرهٔ آبی، دهد واپس درخشان گوهری
شادباش و شاد زی کین بزم و این آرامگاه
مانده از سلطان ملکشاهی و سلطان سنجری
من به نیروی تو در میدان نظم آویختم
هیچ دانی با که؟ با چون انوری گندآوری
هم به امداد نسیم لطفت آمد بر کنار
از چنین بحری سلامت کشتی بی‌لنگری
راستی نندیشم از تیغ زبان کس که هست
در نیام کام همچون ذوالفقارم خنجری
من که نظمم معجز فصل‌الخطاب احمدی است
نشمرم جز باد سرد، افسون هر افسونگری
ریسمانی چند اگر جنبد به افسون ناورد
تاب چون گردد عصا در دست موسی اژدری
هان و هان هاتف چه گوئی چیستی و کیستی
لاف بیش از پیش چند ای کمتر از هر کمتری
لب فروبند و زبان درکش ره ایجاز گیر
تا نگردیدستی از اِطناب بار خاطری
تا گذارد گردش ایام و بیزد دور چرخ
تاج عزٌت بر سری خاک مذ ٌلت بر سری
دوستانت را کلاهی بر سر از عزٌ و شرف
دشمنانت را به فرق از ذلٌ و خواری معجری



مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا




نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:56 ب.ظ | نظرات()
 چنان رسیدن دی، سرد ساخت دنیا را
که کرد در دل مجنون فسرده لیلی را
فسرده رویی مهرست تا بدان غایت‏
که سرد بر دل عاشق کند تمنا را
به آن رسید ز تأثیر تندباد خزان‏
که بار و برگ بریزد درخت طوبی را
فغان که گشت در احیای خلق افسرده‏
دمی که مایه‏ ی اعجاز بود عیسی را
ز شرح سردی امروز کرده ‏اند حذر
لباس لفظ که پوشیده ‏اند معنی را
ز بیم سرما طفل از رحم نمی‏ زاید
اگر چه وعده‏ ی زادن گذشته حبلی را
خماردار نیارد به حلق مینا دست‏
فراق دیده نبوسد عذار سلمی را
به دل محبت معشوق ره نمی ‏یابد
که سد راه شود برف، عهد قربی را
ز برف پنجه‏ ی خورشید شد چنان از کار
که در میانه‏ ی کافور دست موتی را
ز ضعف پنجه‏ ی خورشید در حجاب سحاب‏
بسان نور بصر گشته چشم اعمی را
رسید کوتهی روز تا بدان غایت‏
که جای در دم صبح است شام اضحی را
کنون طیور نسازند در چمن مسکن‏
ز نار همچو سمندر کنند سکنی را
چو رفت گل ز چمن؛ عندلیب گوشه گرفت‏
به زاغ و بوم فکندند امر شوری را
سخن به نصب خلافت رسید و مل نشنید
طلب ز مطرب و شاهد نمود فتوی را
سرود مطرب گفتا براستی کز ما
کسی بسر نرساند طریق اولی را
صلاح عقل چنان است در چنین فصلی‏
که از شراب بشویی لباس تقوا را
ز باده بر در میخانه‏ ها وضو سازی‏
به پای ساغر می افکنی مصلا را
از آن شراب که گر زو خیال جرعه کشد
چو نطفه، روح دهد صورت هیولی را
هزار کوه غم از یک دگر فرو ریزد
در آن مقام که ظاهر کند تجلی را
نه زان شراب که انگور او شهید کند
شه سریر امامت علی موسی را
امام ثامن ضامن که روز باز پسین‏
به گوش خوف رساند ندای بشری را
امام ثامن ضامن که در شریعت حق‏
ز هفت مفتی صادق ، گرفته فتوا را
شهید خاک خراسان که گرد درگه او
بجای نور بصر گشته چشم اعمی را
دیت ستان لب لعل زهر خورده‏ ی اوست‏
ز مردی که کند کور چشم افعی را
اگر ز ناف زمین حق بنای کعبه نهاد
زمین مشهد او کرد صدر دنیا را
به هر قدم که نهی در حریم روضه‏ ی او
نهاده ‏اند اقامت ریاض عقبی را
شعاع نور قنادیل او بهم شکند
طلیعه‏ های کواکب سپهر اعلی را
چو حافظان حریمش کشیده ‏اند سرود
نموده ‏اند ترقی عقول اولی را
ز ذکر اشهد ان لا اله الا الله‏
به گوش خوف رسانیده بانگ بشری را
به ماه میل سر گنبدش رجوع کنند
جماعتی که پرستیده ‏اند شعری را

ز زهد عاکف و سیار صحن روضه ‏ی او
به ناز و منت گیرند من و سلوی را
به ارتقای مقام نفوس خدامش‏
نوید ذبح عظیم است کیش قربی را
وسیله‏ی شرف از عیدگاه او حجاج‏
به قدس و کعبه فرستند فطر واضحی را
دو کوهه‏ ی طرق و مشهد مقدس او
زنند طعنه به تقدیس قدس و رضوی را
از آن دو کوه گران حلم کوه سنگی زاد
که یک نتیجه‏ ی کبری بود و صغری را
زهی امام که مفتاح باب مرحمت است‏
محبت تو رضای ملک تعالی را
چنان که برگ بریزد ز تندباد خزان
محبت تو بریزد گناه کبرا را
تو گر به روز قیامت شفیع خلق شوی‏
عذاب نیست پرستندگان عزی را
هران که خاک درت را به تخت و تاج دهد
کند معاوضه با تره من و سلوی را
ز بس عنایت عامت نمود مستغنی‏
ز حاجتی که بهم بود اهل دنیا را
بنزد فهم چنان مدعا شود ظاهر
که احتیاج نیفتد به لفظ، معنی را
غریب از حرکات سپهر مضطرب است‏
بر آستان تو یابد مگر تسلی را
تمام گشت به بی ‏پاسخی کلیم از طور
که راند در ارنی بر زبان خود نی را
شها کسی که به دل داده جم خصم ترا
به کعبه پهلوی مصحف نهاده عزی را
زدند بیخ و بن مؤمنان به تیغ خلاف‏
نگاه هیچ نکردند صدق دعوا را
ز حلق سید اشراف جوی خون راندند
به روضه ‏ی تو گشادند دست دعوی را
بقیه‏ یی که نگشتند کشته از افلاس  ".
فروختند به غربت دیار و مأموا را
درین زمانه بدان گونه شعر خوار شدست‏
که ننگ می‏ کند از نام خویش شعری را
ولی ز پاکی نظمم به یمن مدحت تست‏
شرف به نظم روان جریر و اعشی را
غلام پیر نظیری درم خریده‏ ی تست‏
توجهی که ببیند جناب مولا را
نماز مرده کند بر مدیح مرده دلان‏
به مدحت تو کند زنده روح اعشی را
کنون که لب به شکایت گشوده ‏ام، خواهم‏
که نوشم از کف تو شربت تسلا را
چو خامه را به بنان رخصت جوار دهم‏
کند به معجزه کار عصای موسی را
چون صفحه را به سر کلک آشنا سازم‏
کنم بسان دبیر بهار انشا را
و گر غبار رهت را به نوک خامه کنم‏
کنم چو دیده پر از نور میم املا را
و گر امید نظیری بر تو عرضه کنم‏
پر از مراد کنی دامن تمنا را
مراد دل به تو گفتم دگر تو می‏دانی‏
زبان من به دعا ختم کرد دعوا را
همیشه تا ز شب و روز امتیازی هست‏
درین جهان شب یلدا و روز اضحی را
صباح عید محبت نیاورد شب غم‏
شب عدوت نبیند صباح دنیا را






مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا




نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:53 ب.ظ | نظرات()

http://images.seemorgh.com/iContent2/Files/55230.jpg

مضمون بـــکر غیـــر تو پیــدا نمی کنم
تا مدح توست،لب به سخن وا نمی کنم

معنای پاک اسم تو در هیچ واژه نیست
مــن با پیاله دست به دریــا نمـی کنم

در وصفت آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حـــرف دارم و بـالا نمی کنم

آنـقدر سـر بلنــد بر ایـــوان نشستـه ام
کز خانـه هم بجــز تو تمـاشـا نمی کنم

من ذره ام که خانه خورشید خویـش را
از هیچـکس بجــز تو تقاضــا نمـی کنم

ای گنبد همیشه مطهر به عطــر اشک
جــز در حــریم کوی تو مــاوا نمـی کنم

در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم

نامم اگر "غلام رضا" هست خویش را
بــا نـــردبان اسم تــو بـــالا نمـی کنم




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:50 ب.ظ | نظرات()


http://upload.iranvij.ir/images/jabj269cs72mj9wsrib.gif



من دست زنم دراین فراپستی بردامن شاه عالم بالا
از بحرنخست گوهر هشتم دریدی چهار لؤلؤ لالا
گردون چهار اختر خاتم كاین چارچوگوهرندواودریا
دارای نُه آسمان تودرتو دارندة هفت ارض تابرتا
سلطان سماء روح و ارض تن قیوم چهار ام و هفت آبا
او جان و جمیع ماسوی پیكر او كل و جمیع كائنات اجزا
بگذشته ازآن كه علم الانسان مالایعلم ستایمش زان سا
سلطان كه ولایت مطلق كاوهست مدیر كن فكان تنها
میر ملكوتیان روشن دل پیر جبروتیان جان پروا
او شخص وجود و هیكل موجود عرش و فلك و ملك همة اعضا
از نقطة خاك مركز هستی پیدا شد و شد چو نقطة پابرجا
نّه دایرة سپهر از او دائم گردند به گرد مركز غبرا
آن نقطه رضاست كز سركلكش بر لوح قضا قدر كند انشا






مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:47 ب.ظ | نظرات()
بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان را
که بوسد آستان روضه‏ ی شاه خراسان را
مه ایوان یثرب آفتاب مشرق و مغرب‏
که سقف مشهدش همسایه آمد عرش رحمان را
سجود آستانش دولت دنیا و دین بخشد
همین دولت بسست از دین و دنیا اهل ایمان را
نظر در صورت قندیل محراب مزارش کن‏
غبار آستانش دیده‏ ها را می‏ کند روشن‏
صفای مرقدش بخشد صفا آیینه‏ ی جان را
ملایک رو نهند از حلقه‏ ی اهل صفا اینجا
که در این کعبه دریابند اجر عید قربان را
نموداری نمود از لاجوردی گنبد سلطان‏
قلم روزی که طرح انداخت این فیروزه ایوان را
سلاطین چشم آن دارند از بهر سرافرازی‏
که گاهی خاکروب این زمین. سازند مژگان را
وصال کعبه خواهی سوی ایوان رضا رونه‏
چه حاجت از تف دل تافتن ریگ بیابان را
خدا با دوستان چندین کرم دارد که کرد آسان‏
به راه این حرم دشواری خار مغیلان را
به هر مژگان زدن چون دولت حجی برد سالک .
سزد کز دیده ‏ها سازد قدم این راه آسان را
ز طوف این حرم گردی چو در پیراهنی گیرد
بگو بر روضه‏ ی فردوس افشان طرف دامان را
برای نکهت شاخ گل باغ رضا رضوان‏
دمی صدره به طرف روضه بگشاید گریبان را
چنان کز آسمان قرآن فرود آورد در کعبه‏
برد روح‏ الامین زین در ثواب ختم قرآن را
دلی کز پرتو شمع شبستانش شود روشن‏
به خلوتخانه‏ ی گردون رساند نور عرفان را
تعالی الله زهی مهمانسرا کز غایت رحمت‏
نعیم هشت جنت پیش راه آرند مهمان را
اگر جمعیت دل بایدت زین در مشو غایب‏
که اینجا جمع می‏سازند دلهای پریشان را
درین خلوتسرا هر کو برافروزد چراغ دل‏
ببیند آشکارا روی چندین راز پنهان را
هوا و آب این ارض مقدس جذبه‏ یی دارد
که گرد غفلت از دل می‏ برد گبر و مسلمان را
چو شمع وصل روشن کردی اینجا سوختن اولی
چرا باید کشیدن دور از این در داغ هجران را
ستم آن بود کز انگور مأمون بر امام آمد
نه آن تلخی که بود از میوه‏ ی دل، پیر کنعان را
فروغ شمع دولتخانه‏ ی موسی بود کاظم‏
گلی کانشب چراغ راه شد موسای عمران را
از آن روزی که این انگور زهرآلود پیدا شد
دگر تلخی نرفت از آب و خاک این باغ ویران را
طلوع کوکب اثنا عشر همراه یوسف شد
صفای مطلع خورشید داد ایوان زندان را
نبردی اهرمن انگشترینش بیخبر از کف‏
اگر نام علی نقش نگین بودی سلیمان را 
گلستانیست پربرگ و نوا خاک در سلطان‏

که آبش رنگ و خاکش بود هذ نسرین و ریحان را
در آن روزی که هر مرغی به گلزاری مقرر شد
فغانی بلبل دستانسرا شد این گلستان را
خدایا تا بود در دفتر آل عبا ثابت‏
به روی صفحه‏ ی هستی نشان و نام، سلطان را
سرم در سجده‏ ی درگاهش آن مقدار مهلت ده‏
که از لوح جبین معدوم سازم خط عصیان را




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا




نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:46 ب.ظ | نظرات()


http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1359898423.jpg



گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند
در لباس خادمان مهربانت، آفتاب
صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند
ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"
یاد معصومیت آن بچه آهو می کند
یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو
کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند
باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود
غصه را از شانه های خسته، پارو می کند
عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند
...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه
دست زائر را پر از گل های شب بو می کند





مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:43 ب.ظ | نظرات()


http://www.askdin.com/gallery/images/6884/1_7zn96frbsckplrcaz8av8u2rhnet2i-org.jpg



ایـن جا ز شمع وسوسه بیگانه مى شوم
گـرد ضـریـح پاك تو پروانه مى شوم

ایـن جا به جام بوسه شراب ضریح را
تـا انـتـهـاى ذائـقـه پیمانه مى شوم
دیـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟
مـن مـى رسم كنار تو دیوانه مى شوم
اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند
چـون زایر همیشه این خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من
مـى سازم این حقیقت و افسانه مى شوم




مدیر وبلاگ "وبگاه اشعار رضوی" : سید محمد حسین شرافت مولا

نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 11:42 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها