تبلیغات
شکوه هشتم دین - خاطرات زیارت مشهد
وبلاگ درباره امام رضا (ع)
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا شمس الشموس
السلام علیک یا عالم آل محمد (ص)
السلام علیک یا ثامن الحجج
السلام علیک یا غریب الغربا


در جهت یاری رساندن به این وبلاگ
ما را از نظرات خود محروم نکنید

التماس دعا

سید محمد حسین شرافت مولا


نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
عنوان لوگوی شما

Frees.Blogfa.Com
















دریافت کد لوگوی سایت مراجع معظم تقلید

< پخش زنده حرم
ابزار تماس با ما



در این وبلاگ
در كل اینترنت


IS
مطالب اخیر وبگاه

خاطرات









درآمد
خاطره نویسى ، بویژه در سفر، از كارهایى است كه انسان را وامى دارد تا تیزبینانه تر به اطراف خود بنگرد و پدیده هاى پیرامون خود را آن گونه از دیده بگذراند كه بتواند آنها را ثبت كند.
خاطره نویسى ، كوششى است براى بازگو كردن حرف دل، و آن كس كه به این امر مى پردازد گویا سخنانى را بر قلم مى راند كه سالها آن را در سینه نگه داشته و مجالى براى گفتن آن نمى یافته است.
خاطراتى كه كودكان مى نویسند، اما خود داستانى دیگر است... اندیشه پویاى كودك و نوجوان، او را توانى مى بخشد كه در رؤیاى شیرین خود همه چیز را به راحتى بنگارد.
ما در این بخش مى كوشیم تا شما را با نمونه هایى از این دست، آشنا سازیم. این آثار از كتاب خاطرات زیارت، از انتشارت كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان برگرفته شده است.

* * *

فراگیرى نماز
بهترین خاطره من از مشهد مقدس این است كه وقتى براى اولین بار به مشهد رفتم، وارد حرم امام رضا كه شدیم، آن قدر درهاى حرم و خود حرم بزرگ بود كه من به پدرم گفتم: بابا! این جا قصر است؟ و پدرم خنده اى كرد و گفت: نه پسرم، این جا قصر نیست، حرم امام رضا(ع) است، امام هشتم ما.
بعد وارد حرم شدیم. پدرم برایم توضیح داد كه چرا به اینجا مى آیند و چطور جایى است. وقتى كه با آنجا آشنا شدم آرام به طرف حرم امام نزدیك شدم و بیست تومان داخل آن انداختم و از امام رضا خواستم كه نماز را یاد بگیرم، چون من هر چقدر با پدرم تمرین مى كردم یاد نمى گرفتم. ولى با این دعا كردن احساس كردم مى توانم یاد بگیرم.


آرام كنار كتابخانه اى كه كنار مهرها بود رفتم و نشستم و یك كتاب یادگیرى نماز برداشتم و از روى آن خواندم، بعد احساس كردم كه با یك بار خواندن یاد گرفتم. به پدرم گفتم: بایستید و به نماز خواندن من گوش كنید، ببینید درست مى خوانم یا نه. من هم كمى بلند خواندم. در پایان نماز، چون وضو هم گرفته بودم و نماز ظهر را هم خوانده بودم، پدرم به من گفت: قبول باشد. آفرین درست خواندى پسرم! و در آن لحظه من احساس راحتى فراوانى كردم.
علیرضا عارفى مقدم، 12 ساله، تهران


* * *

رؤیا در بیدارى
من كه الآن 10 ساله هستم سه دفعه موفق شده ام همراه بابا و مامانم به مشهد مقدس بروم. از این سه دفعه، دفعه آخر كه به مشهد رفتیم، پارسال تابستان بود. بهترین خاطره من كه اكنون برایتان تعریف مى كنم در همین سفر آخر برایم اتفاق افتاد.
درست روز آخر بود كه براى آخرین بار دست بابام را گرفتم و با هم به طرف حرم حركت كردیم. قلبم پر از شادى بود و تند تند مى زد. مى خواستم هر چه زودتر به حرم امام برسم. خلاصه، همراه بابام وارد حرم شدم. خیلى شلوغ بود. اصلا فكر نمى كردم كه بتوانم به ضریح نزدیك شوم. دست بابام را محكم گرفته بودم. بابام زیارت حضرت رضا را زیر لب زمزمه مى كرد و من هم گوش مى دادم. بابام مهر نماز را برداشت و شروع كرد به خواندن نماز. در همین موقع نگهان خادمین اعلام كردند كه همه از حرم بیرون بروند. فكر مى كنم مى خواستند حرم را تمیز كنند. مردم دسته دسته از حرم دور مى شدند، ولى بابام هنوز مشغول نماز خواندن بود. من كه جلوى بابام نشسته بودم در یك لحظه دیدم هیچكس اطراف ضریح امام نیست. فورا به طرف ضریح دویدم. در یك لحظه فكركردم كه خدا را به من داده اند. از خوشحالى دائم ضریح را مى بوسیدم و به آن دست مى كشیدم و صلوات مى فرستادم. فكر مى كردم كه خواب مى بینم. ولى واقعا خواب نبودم، بیدار بودم... بله بیدار بودم و به آرزویى كه در دو سفر قبل نرسیده بودم، در سفر سوم خود به مشهد، آن هم در روز أخر، رسیدم. أرزویى كه براى هر كسى كم اتفاق مى افتد.

محمدعلى مجیدى كوهبنانى ، 11 ساله، كوهبنان كرمان


* * *

بیقرار زیارت امام
راستش را بخواهید، من اصلاً این لیاقت را نداشته ام كه به زیارت مرقد مطهر حضرت رضا(ع) بروم، ولى خیلى آرزو دارم كه بروم. زمانى كه پدر و مادر و دو برادر كوچكم به زیارت مشهد مقدس رفتند، من كلاس اول ابتدایى بودم و برادر بزرگترم نیز در كلاس دوم درس مى خواند.
من چون خیلى آرزوى این سفر را داشتم با اصرار زیاد، پدرم را راضى كردم كه به مدرسه بیاید و برایم اجازه بگیرد، ولى با مخالفت مدیر مدرسه روبرو شدم و مجبور شدم با برادرم نزد مادربزرگم بمانم.
بعد از رفتن پدر و مادرم، من دائم در تخیلات خودم غرق بودم و هر وقت تصویر این مرقد مطهر را از تلویزیون مى دیدم فوراً كاغذ و مدادى را برمى داشتم و سعى مى كردم كه آن را حتى به صورت ساده نقاشى كنم. هنوز این آرزو در دلم باقى است كه قبل از مرگ، یكبار هم كه شده به زیارت مشهد مقدس بروم، ولى چون از خانواده فقیرى هستم و با حقوقى كه پدرم مى گیرد به سختى زندگى مان مى گذرد، هنوز به آرزویم نرسیده ام. همیشه سر نماز دعا مى كنم كه به این آرزویم برسم.
الآن من در كلاس اول دبیرستان درس مى خوانم. این اواخر یكى از اقواممان به زیارت مشهد رفتند و من باز به خاطر درس خواندن نتوانستم همراه آنان بروم. بعد از رفتن آنان شب در خواب دیدم كه به زیارت مشهد مقدس رفته ام. هیچكس آن جا نبود و نمى دانم دقیقاً چه ساعتى از روز بود، چون به اندازه اى غرق در شادى شده بودم كه فقط سعى مى كردم خودم را سریعتر به ضریح برسانم. وقتى كه دیدم اطراف ضریح خلوت است شروع به دویدن كردم و ضریح را گرفتم. قبر امام(ع) چه نورانى بود. تمام آن محل از نور مرقد ایشان روشن شده بود. صورتم را روى ضریح گذاشتم. چه سرد بود!
من بعد از این خواب بیش از حد بیقرار شده ام و به همین خاطر است كه پدرم قول داده است كه اگر درسم را خوب بخوانم و خردادماه قبول شوم، اگر عمرى باشد، سعى مى كند تعطیلات تابستان را به زیارت مشهد برویم.... من به زیارت نرفته ام، پس چطور مى توانم خاطره اى داشته باشم. فقط مى خواستم با نوشتن این نامه علاقه خود را نسبت به امام هشتم شیعیان نشان دهم. از شما خواهش مى كنم كه برایم دعا كنید تا به بزرگترین آرزویم برسم.

شهناز بازدارى ، 15 ساله، خرم آباد


* * *

گل سر
دستم را داخل جیبم كردم و ده تومانى را لمس كردم. هنوز هم ده تومانى در جیبم بود. وقتى خیالم راحت شد، دستم را از جیبم بیرون آوردم. دیگر رسیده بودیم. از ماشین پیاده شدیم و به راه افتادیم. مادرم به من گفت: مغازه هاى اطراف را نگاه كن. اگر بود بگو تا برویم بخریم. یك یك مغازه ها را نگاه كردم. گل سرى را كه مى خواستم پیدا نكردم. با خود گفتم مى روم و از جاى دیگرى مى گیرم. با این فكر قدمهایم را تندتر كردم و ده تومانى را دوباره مچاله كردم و داخل جیبم گذاشتم.


اطراف حرم پر از اتوبوس و ماشینهاى دیگر بود. كنار بعضى از ماشینها، خانواده ها نشسته بودند. داخل حرم شدیم. جمعیت زیادى در حال رفت و آمد بودند. كبوتران زیادى هم در حال پرواز بودند. با زحمت زیادى خودمان را به كنار ضریح رساندیم. دستم را به ضریح گرفتم و سرم را به آن چسباندم. در داخل ضریح، قبر مقدس امام رضا(ع) نمایان بود. كنار آن پولهاى زیادى از یك تومانى گرفته تا هزارتومانى پخش بودند. از دیدن آن همه پول تعجب كردم.
از مادرم پرسیدم: مادر این همه پول را كى این جا ریخته است؟
مادرم گفت: مردمى كه مى آیند براى زیارت، یا كسانى كه نذر كرده بودند.
دوباره پرسیدم: خوب، بعد، این پولها را چه مى كنند؟
مادرم جواب داد: بعد از این كه پولها را جمع كردند اول داخل ضریح را تمیز مى كنند و گلاب مى پاشند، بعد با این پولها حرم را درست مى كنند و به محرومین كمك مى كنند. مسجد و مدرسه مى سازند و خیلى كارهاى خوب دیگر.
بار دیگر نگاهم را به داخل ضریح انداختم. دستم را داخل جیبم كردم. ده تومانى را بیرون آوردم و داخل ضریح انداختم. مادرم هم خوشحال بود... ده تومانى در میان پولهاى دیگر گم شد.

مریم دشتى ، 11 ساله، كلات نادرى


* * *

فریادرسى در بیابان
پنج سال پیش بود كه براى اولین بار همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم، با ماشین ژیان راهى مشهد مقدس شدیم. با این كه نیمى از راه مشهد را پیموده بودیم، ناگهان در سربالایى ماشین ما سرعت خود را از دست داد، به طورى كه در آن آفتاب داغ و سوزان، با بودن خواهر كوچكم، مادرم و ما از ماشین پیاده شدیم وپدرم مجبور شد كه آن سربالایى را به تنهایى بالا رود. پدرم هر كارى كه از دستش برمى آمد كرد، ولى بیهوده بود.


مدت دو ساعت در بیابان بدون آب و غذا ماندیم. خواهر كوچكم ناراحتى خودش را بر زبان مى آورد و ما هم دیگر نمى توانستیم تحمل كنیم، ولى خم به ابرو نمى آوردیم.
كم كم تشنگى و گرسنگى و خستگى بر ما غلبه كرده بود. من نگاهى به سوى آسمان انداختم و دستهایم را به سوى آسمان بلند كردم و گفتم:
یا امام رضاى غریب! ما براى زیارت به سوى تو مى آییم. كارى كن كه بیشتر از این عذاب نكشیم.
خدا شاهد است بلافاصله ماشینى ایستاد و به كمك ما شتافت. گویا راننده اش مكانیك بود. فورى در عرض یك دقیقه ماشین ما را به راه انداخت. آن وقت من به عظمت خداوند و امام رضا پى بردم.

عبدالرضا محمدزاده قانع، 13 ساله، تبریز




شبکه امام رضا علیه السلام



نویسنده سید محمد حسین شرافت مولا در 06:05 ب.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها